نمی دانم چرا دردم نمی گردد دوا امشب
چرا غم از دل و سینه نمی گردد جدا امشب
نمی دانم چرا دستِ توانای فلک در من
نمی سازد ز درد و رنجِ هجرانم رها امشب
نمی دانم چرا مهتاب ِ شبهای دلِ عاشق
شبِ ظلمانی و غم را نمی سازد فنا امشب
نمی دانم چرا در وادی سرگشتگی در دل
سرای عشق و مستی ها نمی گردد بنا امشب
نمی دانم چرا از درد ِ هجرانِ تو ای شافی
دلِ تنگم ز هجرانت نمی گیرد شفا امشب
نمی دانم چرا دور از رخِ جانانه اش ساقی
می نابی نمی ریزد به کام عشق ما امشب
نمی دانم چرا دیگر ز بزمِ عاشقان جانا
به گوشِ دل نمی آید نوای جانفزا امشب
نمی دانم چرا آن بلبلِ سرگشته ی عاشق
نمی آید به هجرانِ نظر در خوابِ ما امشب